بیشتر مطالب وبلاگ برگرفته از سایتها و وبلاگهای شما دوستان می باشد.
 
 
 
نویسنده : امین
تاریخ : دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات

برج دبی! برای اولــــــــــــــین بار در جــــــــــــــهان هر طبقه به طور جـــــــداگانه مـــــیچرخد ....
 
این برج هیچوقت یک شکل نیست…

شما می توانید انتخاب کنید، پنجره اطاقتون صبح رو به طلوع آفتاب باشه یا اینکه زمان غروب آفتاب رو به دریا باشه.


برچسب‌ها: بدون شرح!
نویسنده : امین
تاریخ : دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات

تو جاده زندگی تنها میرفت با زندگی مثل یه مرد میجنگید.

دخترک تنها بود، تنهای تنها. شکایتی نداشت،

پسرکی پیدا شد با اصرار خواهش تمنا خواست تا بقیه راه زندگیو با هم پیش برن. دخترک قبول نمیکرد به تنهائی عادت کرده بود، اما پسرک موفق شد دخترکو بدست بیاره.

دختر قصه ما با یه سرطان کوچولو دست پنجه نرم میکرد. همه چیز خوب بود، پسرک به دخترک قول داد تا همیشه کنار هم بمونن. دخترک گریه میکرد چون میترسید مو ها و ابروهاش به خاطر درمان بریزن.

پسرک گفت: دختر براش بدون مو و ابرو عزیز و دوست داشتنیه و دختر رو، روز به روز عاشقتر کرد.

درمان دخترک جواب داده بود داشت خوب میشد. خوشحال بودن.

بهترین ساعت ها و روزها رو باهم داشتن، با دوستانشون جز شادی هیچی تقسیم نمیکردن. پسر خودش رو شیفته دختر نشون میداد.

با ترفند هم دل دختر رو بدست اورد هم تن دختر رو.
دخترک باور داشت که دیگر تنها نیست، به هم قول داده بودند کنار هم باشند. هر روز اطرافیان دختر، به اون گوشزد میکردن، آی دخترک، تو بیماری، عمرت معلوم نیست، آخر عمری مواظب باش پسر مردم را اسیر خودت نکنی، وابسته خودت نکن.

دخترک هر روز این نصیحت را به دل میخرید، اما میدانست عشق جواب می دهد او خوب میشود.

اما...

هیچکس هیچ روزی به پسرک نمیگفت آی پسر، با دل این دختر مریض بازی نکن! هیچکس به او حرفی نمیزد حتی وجدانش.
بالاخره بعد از گذشت چندی، درمان دختر رو به پایان بود، چون او داشت خوب میشد،

اما بین راه زندگی، پسرک دستان دختر را رها کرد و دختر را تنها گذاشت.

دختر ماند، با یه عالمه خاطره، با یه عالمه غم، تنهائی، بیماری، گریه.

اگر نمیخواست چرا آمد، آن هم با این همه خواهش و التماس.

اگر نمیخواست چرا مثل یه گرگ درید بدن و احساسات دختر را؟

دختر ماند با غم دوری و بازگشت بیماری.


چرا کسی به پسرک گوش زد نکرد که وجدانت را بیدار کن؟

 


برچسب‌ها: داستان
نویسنده : دائی حمید
تاریخ : یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
نظرات
زنی با سر و صورت کبود و زخمی میره دکتر،
 
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
 
 
دکترگفت: خوب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن،
و این کار رو تا دو هفته ادامه بده،
 
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
 
خانمه گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود.
هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع میکردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت  ،
و الانم رابطمون خیلی بهتر شده،  حتی قرار شده اون کمتر مشروب بخوره .
دکتر گفت: میبینی ،
اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!!

برچسب‌ها: داستان
نویسنده : دائی حمید
تاریخ : سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
نظرات

به سلامتی دریا !   نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک ‌رنگیش .

به سلامتی سایه !   که هیچ ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره .

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن ، دوسمون دارن و نمی‌دونیم .

به سلامتی نهنگ !   که  گنده‌لات  دریاست .

به سلامتی زنجیر !   نه به خاطر این ‌که  درازه ، به خاطر این‌ که  به هم پیوستس .

به سلامتی کرم خاکی !  نه به خاطر کرم ‌بودنش، به خاطر خاکی ‌بودنش .

به سلامتی پل عابر پیاده !   که هم مردا از روش رد می‌شن ، هم نامردا  .

به سلامتی رودخونه !  که اون ‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن .

به سلامتی گاو !  که نمی‌گه من،  میگه ما .

به سلامتی دریا !   که قربونیاشو پس می‌آره .

به سلامتی تابلوی  ورود ممنوع  !  که یه  ‌تنه  یه اتوبان رو حریفه .

به سلامتی سیم خاردار !   که پشت و رو نداره.


برچسب‌ها: متفرقه