بیشتر مطالب وبلاگ برگرفته از سایتها و وبلاگهای شما دوستان می باشد.
 
 
 
نویسنده : دائی حمید
تاریخ : یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

$$$هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز$$$

نوروز سال 1392

اطلاعیه شماره ۱ نوروزی :

هر کس عیدی من را قبل از تحویل سال بدهد

از ۲۰ درصد جایزه خوش حسابی برخوردار میشود !

هر ۵ هزار تومان ۱ امتیاز !

 


برچسب‌ها: نوروز
نویسنده : امین
تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
نظرات


برچسب‌ها: جالب و دیدنی
نویسنده : دائی حمید
تاریخ : جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

 


برچسب‌ها: بدون شرح!
نویسنده : دائی حمید
تاریخ : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

سوال سوال سوال سوال سوال سوال سوال

سوال به فروشنده، که یه خانومه، میگید چه کتابی میخواینسوال

سوال سوال سوال سوال سوال


برچسب‌ها: بدون شرح!
نویسنده : دائی حمید
تاریخ : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اماالاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

برچسب‌ها: داستان
نویسنده : دائی حمید
تاریخ : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

چهار چیز هست که نمی‌شه اونها رو بازگردوند :

........................................................................

1. سنگ ... پس از رها کردن! 

2. حرف ... پس از گفتن!

3. موقعیت... پس از پایان یافتن!

و

4. زمان ... پس از گذشتن!

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و  برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردی در کنارش نشسته بود و داشت...


برچسب‌ها: داستان
نویسنده : امین
تاریخ : پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
نظرات

سوالسوالسوال

 

 

                                            


برچسب‌ها: بدون شرح!