بیشتر مطالب وبلاگ برگرفته از سایتها و وبلاگهای شما دوستان می باشد.
 
 
 
نویسنده : امین
تاریخ : دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
نظرات

تو جاده زندگی تنها میرفت با زندگی مثل یه مرد میجنگید.

دخترک تنها بود، تنهای تنها. شکایتی نداشت،

پسرکی پیدا شد با اصرار خواهش تمنا خواست تا بقیه راه زندگیو با هم پیش برن. دخترک قبول نمیکرد به تنهائی عادت کرده بود، اما پسرک موفق شد دخترکو بدست بیاره.

دختر قصه ما با یه سرطان کوچولو دست پنجه نرم میکرد. همه چیز خوب بود، پسرک به دخترک قول داد تا همیشه کنار هم بمونن. دخترک گریه میکرد چون میترسید مو ها و ابروهاش به خاطر درمان بریزن.

پسرک گفت: دختر براش بدون مو و ابرو عزیز و دوست داشتنیه و دختر رو، روز به روز عاشقتر کرد.

درمان دخترک جواب داده بود داشت خوب میشد. خوشحال بودن.

بهترین ساعت ها و روزها رو باهم داشتن، با دوستانشون جز شادی هیچی تقسیم نمیکردن. پسر خودش رو شیفته دختر نشون میداد.

با ترفند هم دل دختر رو بدست اورد هم تن دختر رو.
دخترک باور داشت که دیگر تنها نیست، به هم قول داده بودند کنار هم باشند. هر روز اطرافیان دختر، به اون گوشزد میکردن، آی دخترک، تو بیماری، عمرت معلوم نیست، آخر عمری مواظب باش پسر مردم را اسیر خودت نکنی، وابسته خودت نکن.

دخترک هر روز این نصیحت را به دل میخرید، اما میدانست عشق جواب می دهد او خوب میشود.

اما...

هیچکس هیچ روزی به پسرک نمیگفت آی پسر، با دل این دختر مریض بازی نکن! هیچکس به او حرفی نمیزد حتی وجدانش.
بالاخره بعد از گذشت چندی، درمان دختر رو به پایان بود، چون او داشت خوب میشد،

اما بین راه زندگی، پسرک دستان دختر را رها کرد و دختر را تنها گذاشت.

دختر ماند، با یه عالمه خاطره، با یه عالمه غم، تنهائی، بیماری، گریه.

اگر نمیخواست چرا آمد، آن هم با این همه خواهش و التماس.

اگر نمیخواست چرا مثل یه گرگ درید بدن و احساسات دختر را؟

دختر ماند با غم دوری و بازگشت بیماری.


چرا کسی به پسرک گوش زد نکرد که وجدانت را بیدار کن؟

 


برچسب‌ها: داستان